|
|
|
|
|
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي. بدان که آن از ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي - زرتشت هدف چيزي نيست كه تو بخواهي به آن برسي...هدف به تو مي رسد و فقط زماني تو را مي يابد كه تو آمادگي داشته باشي...نه قبل از آن هرگز چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد، قول، دوستی و قلب. چون وقتی که اینها بشکنند، صدا نمی کنند اما درد زیادی به جا می گذارند.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط سعید
|
||
|
|
|
|
|
زندگی مثل بالا رفتن از یک کوه می مونه. خیلی سخته. خیلی باید مراقب باشی تا سقوط نکنی. کوه پر از صخره های ناجور و جاهای سست گول زنکه که هر آن ممکنه بلغزه و زیر پاتو خالی کنه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين الرحمن الرحيم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی این داستان رو خوندم احساس کردم که چقدر کوچکم...
رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید. از وبلاگ مهمون تازه وارد جبران خلیل جبران می گوید:
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند دکتر شریعتی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
می خواستم به این بهانه از همتون تشکر کنم. و خدا هم که همیشه پشت منه و آدمها و راه هایی جلو پام می ذاره که منو بالا ببره.
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیاید مفرح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
□
محتشم کاشانی |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 توسط سعید
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
چقدر لذت داره وقتی می خونم که خدا به دفاع از آدم جلوی فرشته هاش وا می ایستد و اونا را سر جاشون می نشوند. وقتی که میبینم که خدا پشت ما در می آد و از آدم طرفداری می کند، به آدم بودنم میبالم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
فَلَولا فَضلُ اللهِ عَليکم و رَحمتُهُ لَکُنتم مِنَ الخاسِرين. و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، از زیانکاران بودید. بقره - 64
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند. وقتي ناراحتي جواب نده. وقتي عصباني هستي تصميم نگير.
وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت وقت آزاد نخواهی داشت. وقتي دائم ميگي وقت ندارم، هيچوقت زمان پيدا نمي كني. وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
باز باران بي ترانه باز مي آيد صداي چک چک غم من به پشت شيشه تنهايي افتاده نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند نمی فهمم کجاي اشک يک بابا نمي دانم ياد آرم روز باران را مادرم افتاد بشنو از من کودک من و باران من و تو درد و غم دارد
از وبلاگ نسیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، و چون زندگی بدین گونه است، و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی و امیدوام اگر جوان هستی امیدوارم سگی را نوازش کنی امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی آرزوهای ویکتور هوگو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما تا حالا این مشکل براتون پیش اومده که وقتی می خواهید پنیر را با چاقو ببرید (پنیرهای تبریزی اصل) پنیر خرد میشود و ریز ریز. هر چی از چاقوی تیزتری استفاده می کنید باز هم فایده ندارد. راه حل ساده است. باید از یک چاقی کند استفاده کنید. یا از پشت چاقو برای بریدن استفاده کنید. این طوری دیگر پنیر خرد نمی شود. همیشه لازم نیست تیز و برنده باشیم. لازم نیست همیشه از لبه تیز چاقو استفاده کنیم. گاهی لبه کند مسئله ما را بهتر حل می کند.
مطالب مرتبط : ابزار - مشکل ناسا - راه حل ساده است!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند گفت :دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ، از آنگونه که شما انتظار دارید ؛ اما جهان هر گز بدون پیامبر نخواهدماند و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود ؛ عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .و خدا گفت :اگر بدانید ؛حتی با با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید . خداوند رسولی از آسمان فرستاد ؛ باران، نام او بود. آنگاه که باران ،باریدن گرفت ،آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند ،پس بی درنگ توبه کردند و رو حشان را زیر بارش بی دریغ خداوند شستند . و خداوند گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید . خداوند پیغام بر باد را فرستاد ،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . روزی توفان شد و روزی نسیم ، و آنان که پیام او را فهمیدند ،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . و خداوند گفت: آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن چنین است . خداگلی را از خاک بر انگیخت ،تا معاد را معنا کند ، و گل چنان از رستاخیزگفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد . و خداوند گفت : اگر بفهمید ،تنها با گلی قیامت خواهد شد . خدااوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند ، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند ،پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ،که هیچ از آنها باقی نماند . و خداوند گفت : آن که به پیامبرآب ما اقتدار کند ،به بهشت خواهد رفت. و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است ،اما همیشه کافری هست که باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریارا ساحر . خداوند گفت :دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ، از آنگونه که شما انتظار دارید ؛ اما جهان هر گز بدون پیامبر نخواهدماند و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود ؛ عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .و خدا گفت :اگر بدانید ؛حتی با با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید . خداوند رسولی از آسمان فرستاد ؛ باران، نام او بود. آنگاه که باران ،باریدن گرفت ،آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند ،پس بی درنگ توبه کردند و رو حشان را زیر بارش بی دریغ خداوند شستند . و خداوند گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید . خداوند پیغام بر باد را فرستاد ،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . روزی توفان شد و روزی نسیم ، و آنان که پیام او را فهمیدند ،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . و خداوند گفت: آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن چنین است . خداگلی را از خاک بر انگیخت ،تا معاد را معنا کند ، و گل چنان از رستاخیزگفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد . و خداوند گفت : اگر بفهمید ،تنها با گلی قیامت خواهد شد . خدااوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند ، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند ،پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ،که هیچ از آنها باقی نماند . و خداوند گفت : آن که به پیامبرآب ما اقتدار کند ،به بهشت خواهد رفت. و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است ،اما همیشه کافری هست که باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریارا ساحر .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
اَلَم يَعلم بِاَن الله يَری علق - 14 ایا نمی دانید که خدا می بیند اعمال شما را؛ چه آشکارا بدی کنید و چه خوبی؛ چه ریا کنید و یا پنهانی خوبی کنید؛ چه نیت خود را خوب کنبد و یا بد. چه در خلوت باشید و چه در منظر مردم. چه محتاج باشید و چه بخشنده. چه گرفتار باشید یا دستگیر. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دو تا کارگر از معدن آمدند بیرون. یکی از آنها صورتش سیاه شده بود اما اون یکی نه. یک نگاه به همدیگه کردند و رفتند که صورتشونو بشورند. میدونید چی شد؟
اونی که صورتش سیاه نشده بود صورتش را شست اما اونی که صورتش سیاه بود نه. می دونید چرا؟ برای اینکه هر کی به اون یکی نگاه کرد و فکر کرد که صورت اون هم مثل اون یکیه. (البته اون موقع هنوز آینه اختراع نشده بود !)
ما هم گاهی از این اشتباهات خنده دار می کنیم. فکر می کنیم ما هم مثل اطرافیانمان هستیم. از روی ظاهر و کار اونها تصمیم می گیریم که چه کار کنیم بدون اینکه خودمون را تو آینه نگاه کنیم. و خوبیها و بدیهامون را ببینیم.
شاد باشید همیشه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی دو سال پیش با یک گروه کوهنوردی رفته بودیم غار بورنیک. تو روستای هرانده ده کیلو متری فیروزکوه. غار خیلی قشنگیه. هنوز توریستی نشده به خاطر همین هم طبیعی باقی مانده. تا انتهای غار رفتیم تا رسیدیم به یک تالار یزرگ که یک سقف ده دوازده متری داشت. یک گوشه نشستیم. تصمیم گرفتیم چراغ ها را خاموش کنیم و چند دقیقه ای سکوت کنیم. چراغها که خاموش شد داخل غار تاریک تاریک شد.هیچ روشنایی نبود. هیچی دیده نمی شد. حتی دیگه دوستام را که کنارم نشسته بودند نمی دیدم. دستم را تا جلوی صورتم بالا آوردم اما نمی تونستم دستم را ببینم. توی شبهای تاریک، وقتی برق نیست، باز هم یک کورسویی هست، از نور ستاره ها یا یک نور دور دست. اما اینجا هیچی نبود، ظلمات. دستم جلوی صورتم بود اما نمی دیدمش. فکر می کردم رو هوام. معلقم. اگر زمینی را که روش ایستاده بودم زیر پاهام حس نمی کردم فکر می کردم مردم. حس عجیبی بود. تاریکی مطلق. فقط سیاهی. یک کمی ترسیدم. با خودم فکر کردم به وقتی که خورشید نبود، ستاره ها نبودند، وقتی هیچی نبود و همه جا تاریک بود. عدم بود. بعد خدا همه چی رو افرید. نور را آفرید. همه جا روشن شد. یادم افتاد که گفته: الله نور السماوات و الارض. خداست نور زمین و اسمان ها. اونه که همه چی را روشن کرده. و اگه بخواد دوباره همه جا را تاریک می کنه. یک تاریکی ترسناک... تجربه خوبی بود. تجربه تاریکی مطلق. سیاهی. حس معلق بودن. حس اینکه می دونی هست اما نمی تونی ببینی. حس ندیدن. حس تنهایی. حس ترس تنهایی. حس مرده بودن. حس عدم. تجربه جالبی که همیشه توی ذهنم هست. روشن روشن. حیف که دیگه تکرار نشد.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی خوب باشه. قبول. این همه اصرار کردی، این همه التماس کردی که ببخشمت. باشه. قبول می کنم. می بخشمت. همه کارهایی که کردی، همه اشتباهاتت رو ندید میگیرم. پاک پاک. انگار از اول چیزی نبوده. خوبه؟
الان سفید سفیدی. مثل روز اول. حالا اگه راست می گی، از این به بعد مواظب خودت باش. مراقب باش که دیگه اشتباه نکنی. ببینم واقعا راست می گفتی یا نه. ببینم چقدر می تونی رو حرفت و رو قولت وایسی؟
.
عید فطر بر همه شما دوستان مبارک ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
اَلَم يَانِ لِلذينَ ءامَنوا اَن تَخشع قُلوبُهم لِذکرِ الله
آيا هنگام آن نرسيده است که دلهای مومنان به ياد خدا خاشع گردد! حديد 16 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت: "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نميفهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: - "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد: - "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد." باز مكث كرد و بعد ادامه داد: - "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن." |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 توسط سعید
|
|
||