|
|
|
|
|
داشتم به يکي از اين تصاوير دوتايي نگاه مي کردم. از اينا که دو تا تصوير تو يک تصوير هست. يک تصوير سياه و سفيد بود که يک طرفش بيشتر سياه بود و طرف ديگه بيشتر سفيد. در زمينه سفيد عکس صورت يک زن بود از روبرو، که قسمت سياه سايه اش را تشکيل مي داد. دنبال تصوير دوم گشتم. خيلي طول کشيد تا پيداش کنم. يک مرد بود که ايستاده داشت ترومپت مي زد. اگر نمي دانستم که اين دو تا تصويره اصلا نمي تونستم دومي را پيدا کنم. گاهي اوقات مي دونيم که دو تا تصويره اما دومي را نمي تونيم ببينيم. با خودم فکر مي کردم که وقتي يک اتفاق براي ما مي افته، ما تصوير اول را که مي بينيم فورا قضاوت مي کنيم. گاهي تصوير دوم را اصلا نمي بينيم و گاهي هم اصلا دنبالش نمي ريم. به خاطر همين گاهي چيزاي خوب را از دست ميديم. گاهي دچار ياس ميشيم. گاهي عاجز ميشيم... حتي فکر اينکه يک تصوير ديگه هست، هر چند ما نمي تونيم ببينيمش، بهمون آرامش ميده. اما گاهي يادمون ميره که، نه يه تصوير که چند تا تصوير ديگه هم هست... يه چيز ديگه هم هست . ما آدما خيلي عجوليم. وقتي يک اتفاقي مي افتد سريع قضاوت مي کنيم سريع موضع گيري مي کنيم که اين خوبه يا بد. که واي اين بلاي آسماني از کجا اومد. که اي واي بدبخت شديم ... بدون اين که بخواهيم بدونيم که خاصيت اين اتفاقي که افتاده چيه. و بدون اينکه بخواهيم خودمان را در جهت اون قرار بديم... دونه اگر مي افته تو يه چاله و بعد يک عالم خاک سرش مي ريزه، براي اينه که بعدش به يک ساقه سبز و قشنگ شايد هم با گلهاي قرمز تبديل مي شه. اما ما آدما، يک ذره خاک که رومون مي ريزه دنيا برامون تيره و تار ميشه ... اصلا به اين فکر نمي کنيم که شايد براي تبديل شدن ما اين اتفاق لازم بوده. که شايد اونور اين اتفاق چيز بهتري در انتظارمونه. اگر بفهميم، اگر دنبالش باشيم تا بفهميم، که اين اتفاق براي ما مي تونه خوب باشه و بعد خودمون را در جهت استفاده کردن از اون اتفاق قرار بديم هيچ وقت هيچ اتفاقي ما را آزار نمي ده.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی از اوقات ما دچار يک مشکل بزرگ می شويم. هر کاری می کنيم و به هر دری می زنيم فايده ندارد و کاری از پيش نمی بريم و نمی توانيم مشکل را حل کنيم، عقلمون به جایی نمی رسد و زمين و زمان را نفرين می کنيم، عاقبت هم درمانده می شويم... اما بعد می فهميم که راه حل چقدر ساده بوده. ميمون حيوان خيلی باهوشيه و خيلی سخت تو تله آدما می افته. اما تو هندوستان روش جالبی به کار می برند. اونجا از کوزه های بزرگ و سنگينی استفاده می کنند که دهانه خيلی باريکی دارد. توی اين کوزه ها مقداری موز و بادام و چيزهايی که ميمون دوست داره می ريزند. ميمون به سختی دستش را داخل کوزه می کند و يک مشت از آنها بر می داره. اما دستش با مشت بسته از کوزه در نمی آيد. ميمون هر چی سعی می کند فايده نداره. اما از طرفی نمی خواهد اين خوراکی ها را از دست بدهد و مشتش را باز نمی کند. برای همين هم گرفتار می شود. ... ما هم گاهی فقط کافيه که مشت مون را باز کنيم، به همين سادگی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند تا اينكه يه روز دانايي به همه گفت: هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند. روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و ”عشق“ تنها در جزيره ماند جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت. فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق دوستش”پولداري“ را ديد و گفت: ”پولداري“ عزيز، به من كمك كن؟ “پولداري“ گفت: متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد. “ عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟ “ غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني“ . عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده“ اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده. در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكاري“ از كنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت: شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟ عشق كه نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا كرد و گفت: خدايا... منو نجات بده! ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود عشق برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعت“ نداشتم كه به سمت تو بيايم. شجاعت هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حكم فرمانده بقيه ي احساسها را داري عشق با تعجب گفت: پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد؟" دانايي گفت: او زمان بود عشق با تعجب گفت: زمان؟ دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“.... چون اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
تامي کوچولو به تازگي صاحب يک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار مي کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر مي ترسيدند که تامي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و به او آسيب برساند، براي همين به او اجازه نمي دادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد. با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن با نوزاد هر روز بيشتر مي شد. بالاخره پدر و مادرش اجازه دادند. تامي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامي کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : «داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکليه ؟ من کم کم داره يادم ميره! » از کتاب عشق بدون قيد و شرط |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت توسط سعید
|
|
||