|
|
|
|
|
امام سجاد (ع) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
در يکی از کوهستان های سرد و مرتفع، دو کوهنورد گرفتار طوفان شديدی شدند. طوفان تا شب ادامه داشت و کوهنوردان راه خود را گم کردند. در تاريکی شب ناگهان هر دو از پرتگاه به پايين پرت شدند. يکی از آنها به واسطه طنابی که به کمرش بسته بود، در ميان زمين و آسمان معلق ماند. تلاش زيادی کرد تا خود را از طناب بالا بکشد اما طوفان و ضعف شديد او مانع می شد. ساعتها گذشت و او همچنان از طناب آويزان بود. ديگر رمقی برايش نمانده بود. مرد خسته و درمانده گفت: خدايا! تو گفته ای که همیشه در لحظات سختی و درماندگی ما را ياری خواهی کرد. مرا از اين درماندگی نجات بده. ندايی آمد: من به تو کمک خواهم کرد، اما آيا به آنچه من می گويم گوش فرا خواهی داد؟ آيا به گفته من ايمان خواهی داشت؟ مرد پاسخ داد: البته! ندا آمد: طنابت را پاره کن. مرد با حالتی مردد به زير پای خود نگاه کرد. در تاريکی شب چيزی جز سياهی نديد. با خود انديشيد اين صدا چه کسی بود؟ شايد ديوانه شده ام. نگاهی ديگر به پايين انداخت و تصميم گرفت که همانطور منتظر کمک بماند. فردا صبح گروه جستجوی کوهنوردی جسد يکی از کوهنوردان را که از سرما يخ زده بود پيدا کرد. در حالی که از طناب آويزان شده بود و تنها يک متر با زمين فاصله داشت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
تو يک روستای دور افتاده پسری بود که برای رفتن به مدرسه هر روز مجبور بود يک مسافت خيلی طولانی را طی کند و بيشتر روزها هم دير به مدرسه می رسيد. يک روز معلم به او گفت: چرا تو هر روز دير به مدرسه می آيی؟ پسر جواب داد: من راهم خيلی دوره و برای رسيدن به مدرسه بايد از روی رودخانه رد بشم. برای اينکه از روی رودخانه رد شوم بايد کلی پياده روی کنم تا به پل برسم. به خاطر همين هم هميشه دير می رسم. معلم به شوخی گفت: خوب اينکه کاری نداره. يک بسم الله بگو و از روی آب رد شو. بعد از مدتی معلم متوجه شد که پسر هر روز به موقع سر کلاس حاضر می شود. از او پرسيد: چطور ديگر دير نمی رسی؟ پسرک جواب داد: همان طور که شما گفته بوديد، يک بسم الله ميگم و از روی آب رد می شوم. و معلم بهت زده پسر را نگاه را می کرد....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت توسط سعید
|
|
||