|
|
|
|
|
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت مي نشود آنم آرزوست
اين چنين بايد طلب گر طالبي تو نه اي طالب به دعوي غالبي گر نمي يابي تو او را روز و شب نيست او گم، هست نقصان در طلب منطق الطير عطار
**********************
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به غنيمت شمر ای دوست دم عيسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کين دم از اوست سعدی
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هيچ کسي نيست به گوشم نه شنود کين آمدن و رفتنم بهر چه بود خيام
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات، پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب. از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید
دوست داشتم این رو هر روز می نوشتم اما خوب نمیشه. ولی حداقل چند وقت یکبار می گم که یادم نره. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم. مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
فرض کنيد در يک شب باراني با ماشين به خانه باز مي گرديد. باران بسيار شديد است و خدا را شکر مي کنيد که وسيله اي در اختيار داريد. در راه از جلوي ايستگاه اتوبوس رد مي شويد. سه نفر در ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يک پيرزن ناخوش احوال که بايد سريعتر به منزل برود و استراحت کند، يکي از دوستان قديمي شما که بر گردن شما حق بزرگي دارد، و همسر دلخواه شما که مدتها منتظر يافتن او بوده ايد. ماشين شما فقط ظرفيت يک نفر ديگر را دارد. در چنين موقعيتي چه کا ر مي کنيد؟ انسان دوستانه از تمام خواسته هاي خود مي گذريد و پيرزن را سوار مي کنيد؟ دين دوست قديمي خود را که يک بار شما را از مرگ نجات داده ادا مي کنيد؟ يا فارغ از اين حرفها، ترجيح مي دهيد اين فرصت خوب را از دست ندهيد و به فرد مورد علاقه خود برسيد؟ اين سوالي بود که يک شرکت تجاري براي استخدام چند کارمند، از متقاضيان مي پرسيد. از بين دو هزار و اندي، فقط يک نفر استخدام شد. پاسخي که به اين سوال داده بود، توانايي او را در مواجهه با مسايل آشکار مي کرد. پاسخ او اين چنين بود: کليد ماشين را به دوست قديمي ام مي دادم تا هر چه زودتر پيرزن را به يک جاي گرم و امن ببره و خودم هم زير باران در کنار فرد مورد علاقه ام، در ايستگاه منتظر اتوبوس مي ماندم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان
می خواهم از تمام کسانی که مطالب این وبلاگ را می خوانند و نظر می دهند تشکر کنم. نظرات دوستان بسیار عالی و زیبا ست. به همه کسانی که به وبلاگ سرمی زنند تو صیه می کنم که سری هم به بخش نظرات بزنند. نظرات نه تنها کم از مطالب ندارد بلکه از آنها سرتر هم هست. و من واقعا از نظرات دوستان لذت می برم و استفاده می کنم. باز هم از دوستانی که نظرات خودشان را نوشته اند تشکر می کنم. شاد و موفق باشید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره مي بينم . هلمز گفت: چه نتيجه مي گيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه مي گيريم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه : چادر ما را دزديده و برده اند !
گاهي اوقات افکارمان چنان يک بعدي مي شود که اصلا به ذهنمان نمی رسد که می شود طور ديگری فکر کرد. با طرز فکر خودمان، کلي با يک مسئله کلنجار مي رويم و بعد به يک نتيجه گيري مي رسيم. بعد به خودمان افتخار مي کنيم که عجب نتيجه گيري و عجب کاري کردم. اين نتيجه مدتها سعي و تلاش من در کسب آگاهي و تجربه اندوزيه. اما واقعيت اينه که اين نتيجه گيري دو زار هم نمي ارزد و تازه ما کلي هم عقب افتاده ايم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
پليکان وقتي غذايي پيدا نمي کند، منقارش را در گوشت خودش فرو مي کن تابه جوجه هايش غذا بدهد. داستاني هست که در يک زمستان سخت وقتي يک پليکان غذايي براي جوجه هايش پيدا نمي کند، آنها را از گوشت خود تغذيه مي کند. وقتي پليکان از شدت ضعف جان مي دهد، يکي از جوجه ها مي گويد: بالاخره راحت شديم، از بس غذاي تکراري خوردم خسته شدم! از مکتوب پائولو کوئلو
اين دعا را دوستی به نام "حامد" در بخش نظرات اين مطلب گذاشته بود. حيفم اومد که اينجا نيارمش.
خدايا هر آزار كه از من به ايشان(پدر و مادر) رسيده يا هر مكروه كه از من به ايشان پيوسته، يا هر حقى كه در مقام ايشان از طرف من تضييع شده، پس آن را وسيله ريختن از گناهان و بلندى درجات و فزونى حسنات ايشان قرار ده. اى كسى كه بديها را به چندين برابرش از خوبيها تبديل مىكنى.
دعای امام سجاد در حق پدر و مادر گرامیشان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت توسط سعید
|
|
||