تبليغاتX
گنجینه
گنجینه داستانهای شنیدنی


به مناسبت سالروز درگذشت معلم بزرگ دکتر علی شریعتی

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم
سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

 

اگر یک معلول قهرمان دو ماراتن نشود فقط خودش مقصر است

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

 

چون روز رستاخيز رسد، در پل صراط و ترازوگاه، نامه اي از سوي حق رسد كه اي بنده من تو را رايگان بيافريدم، صورت زيبا بنگاشتم، قدو بالات بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان خون شير بهر تو بيرون آوردم، پدر و مادر بهر تو مهربان كردم، ايشان را به پرورش تو وا داشتم و از باد وآب و آتش نگاه داشتم، از كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به دانش و هنر بپيراستم، اي بنده من، من كه با تو اين همه نيكوييها كردم، تو براي ما چه كردي ؟

چه گناه ها كه نكردي ؟چه نيكيها كه به جاي نياوردي؟؟ آيا هرگز در راه ما پولي به نيازمندي دادي؟ سگي تشنه از بهر ما آب دادي؟

بنده من كردي آنچه نبايد مي كردي و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني. من با تو آن كنم كه خود شايسته آنم، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي.

اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟به او گويند چه خواهي؟

خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چگونه نيامرزد كه ارحم الراحمين است؟

 

                        مناجات نامه خواجه عبد ا... انصاری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

 این مطلب رو از وبلاگ داستانهای زندگی نقل می کنم.

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد

خدا خنديد : وقت من بي نهايت است

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد : كودكيشان

اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند

بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند

اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست

بياورند

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند

و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند

و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند

دست هاي خدا دستانم را گرفت

براي مدتي سكوت كرديم

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر

مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان

باشد

همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست

داشته باشند

بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب

آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم

اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم

بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد

كسي است كه به كمترين ها نياز دارد

بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند

فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند

بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را

متفاوت ببينند

بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند

بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

 

 

به تعداد آدمها راه هست براي رسيدن به خدا !

 

رضا مارمولک


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

  

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

کار ما این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت باشیم

سهراب سپهری

 

 ***********************

این شعر را هم یکی از دوستان برام فرستاده.

من ز وصلت چون به هجران می روممن به خود کی رفتمی او می کشدچشم نرگس خیره در من مانده​ستعقل هم انگشت خود را می گزددست ناپیدا گریبان می کشداین چنین پیدا و پنهان دست کیستاین همان دست است کاول او مرادر تماشای چنین دست عجبمن چو از دریای عمان قطره​اممن چو از کان معانی یک جوممن چو از خورشید کیوان ذره​اماین سخن پایان ندارد لیک من در بیابان مغیلان می رومتا نپنداری که خواهان می رومکز میان باغ و بستان می رومزانک جان این جاست و بی​جان می روممن پی دست و گریبان می رومتا که من پیدا و پنهان می رومجمع کرد و من پریشان می روممن شدم از دست و حیران می رومقطره قطره سوی عمان می رومهمچنین جو جو بدان کان می رومذره ذره سوی کیوان می رومآمدم زان سر به پایان می روم


مولوی

 

********************

 

این رو هم مسافر آسمان در قسمت نظرات نوشته.

 

خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم

دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم

نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوب

زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم

...راهی پر از بلاست ولی عشق پیشواست

تعلیممان دهد که در او بر چه سان رویم

مولوی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

 

ما آدما خیلی خوب بلدیم حرف بزنیم. حرف های قشنگ قشنگ خیلی بلدیم. همه ما از این حرفا بلدیم. خیلی هم خوب بلدیم. برای ما لازمه که از این حرفا بلد باشیم تا کم نیاریم. نه جلوی دیگران. باید بلد باشیم تا جلوی خودمون کم نیاریم. از این حرفا می زنیم تا به خودمون بگیم که بلدیم. که ما هم این حرفا سرمون میشه. اما وقتی موقعش می رسه این حرفا یادمون میره . دقیقا عکسش عمل می کنیم. اگر مشکلی برای دیگران پیش بیاد خیلی قشنگ راهنماییشون می کنیم اما  وقتی نوبت خودمون می شه خودمون هم اشتباه می کنیم. چرا. برای اینکه این حرفا رو فقط بلدیم، معنی رو نفهمیدیم. درک نکردیم. درک کردن با بلد بودن فرق می کنه دو چیزه. ما خیلی چیزا بلدیم اما تا یه چیز رو درک نکنیم به دردمون نمی خوره. بعضی از این جمله ها برامون خیلی قشنگتر از بقیه است چرا؟ چون قبلا با یه همچین موضوعی در گیر بودیم و اون جمله برامون معنا و مفهوم داره، درکش می کنیم.

همه ما خیلی خوب بلدیم حرف بزنیم اما کم اند که بتونند خوب عمل کنند. کسی که خوب بلده خوب حرف می زنه و کسی که درک کرده می تونه خوب استفاده کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

 


چقدر بده که آدم یه دوست نداشته باشه. دوست زیاد داشته باشه اما بازم تنها باشه. ازمیون این همه دوست نتونه با یکدوم راحت باشه نتونه حرف دلش رو بزنه. چقدر بده که آدم نتونه حرفش رو به کسی بگه. چقدر بده که ادم حس کنه هیچ کس درکش نمی کنه. به هر کی بگه یه جواب پرت، یا یه خنده یا پوزخند بشنوه و کسی نمی فهمتش... کسی نیست که حرفاشو بشنوه و یه جواب درست بهش بده و آرومش کنه.
یه بار برای دوستم - تنها کسی که می تونستم باهاش حرف بزنم - نوشتم که : بی معرفت حالا که بهت نیاز داشتم رفتی ما را تنها گذاشتی حالا من حرفامو به کی بگم. نوشت: خوب بگو همینجوری بگو. گفتم اینجوری نمی شه. نوشت: پس به خدا بگو.
خوب آره شاید. خدا حرف دل آدما را میدونه. با خدا میشه همه چیو گفت. ولی

پس آدما به چه درد می خورند؟ چرا با همند؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت   توسط سعید   |