تبليغاتX
گنجینه
گنجینه داستانهای شنیدنی


I asked God for strength, that I might achieve,

I was made weak, that I might learn humbly to obey;

I asked for health, that I might do greater things,

I was given infirmity, that I might do better things;



I asked for riches, that I might be happy,

I was given poverty, that I might be wise;

I asked for power, that I might have the praise of man,

I was given weakness, that I might feel the need of God;



I asked for all things, that I might enjoy life,

I was given life, that I might enjoy things;

I got nothing that I asked for - but everything I had hoped for,

Almost despite myself, my unspoken prayers were answered,

I am among all men, most richly blessed.


از خدا استقامت خواستم، تا شايد به چيزي نايل شوم؛

اما ضعيف ساخته شدم، تا ياد بگيرم که اطاعت کنم؛

سلامتي خواستم، تا کارهاي بزرگتري انجام بدهم؛

ناتواني به من داده شد، تا کارها را بهتر انجام بدهم؛

توانگري خواستم تا خوشحال باشم؛

تنگدستي به من داده شد تا خردمند باشم؛

قدرت خواستم، تا مورد ستايش بشر باشم؛

ضعف به من داده شد تا نياز به خدا را احساس کنم؛



همه چيز درخواست کردم، تا از زندگي لذت ببرم؛

به من زندگي داده شد تا از همه چيز لذت ببرم؛

هيچ يک از خواسته هاي من برآورده نشد، اما به تمام آرزوهايم رسيدم؛

تمام دعاهاي نخوانده ام برآورده شد؛

من خوشبخت ترين آدم روي زمين هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

Success

 At age 4, success is not peeing in your pants.

At age 12, success is having friends.

At age 20, success is having sex.

At age 35, success is making money.

At age 70, success is having sex.

At age 80, success is having friends.

At age 90, success is not peeing your pants.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

تنها چند روز از آفرينش دنيا ميگذشت و خداوند براي هر کدام از آفریدگانش طول عمر تعيين ميکرد.الاغ آمد و پرسيد : من چه قدر بايد عمر بکنم؟
خداوند جواب داد:30 سال، آيا اين براي تو کافي است ؟
الاغ ناليد:آخ، اين مدت بسيار زيادي است،زندگي من سخت است،کمر من از بارهايي که صبح تا شب ميکشم و ضربه هايي که به عنوان دستمزد کارم دريافت ميکنم درد ميکند. نگذار که من با اين وضع مدت زيادي زندگي کنم.
خداوند گفت:خيلي خوب، پس من از عمر تو 18 سال برميدارم و تو بايد تنها 12 سال زندگي کني.
الاغ راضي رفت و سگ آمد، خداوند به او گفت: براي الاغ 30 سال زياد بود، ولي اميدوارم که تو مشکلي در اين مورد نداشته باشي.
سگ جواب داد: آيا واقعا" ميخواهي که من اين همه زندگي کنم؟ تو ميداني که من چه قدر بايد راه بروم، پاهاي من نميتوانند 30 سال چنين چيزي را تحمل کنند و وقتي پير بشوم و صدايم و دندانهايم را از دست بدهم، فقط ميتوانم مواظب باشم که بچه ها مرا کتک نزنند.
سگ حق داشت و به همين دليل خداوند به او تنها 12 سال عمر داد.
بعد از آن نوبت ميمون شد. خداوند به او گفت: تو که حتما" دوست داري 30 سال عمر کني، تو نبايد مثل الاغ کارکني و يا مانند سگ بدوي. تو هميشه سرحال هستي.
ميمون ناليد: آه، اينطوري به نظر ميرسد ولي حقيقت چيز ديگري است. من هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا مردم به من بخندند وقتي سيبي به من ميدهند و من گاز ميزنم ترش است. تمام اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده ميکند. نه، چنين چيزي را نميتوانم 30 سال تحمل کنم.
خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسانتر کند، بنابراين تنها 10 سال به او عمر داد.
آخر از همه نوبت به انسان رسيد، سالم و شاد.
خداوند به او گفت: تو بايد 30 سال زندگي کني، آيا اين برايت کافي است؟
انسان فرياد زد: چرا وقت به اين کوتاهي؟ درست وقتي که خانه ام را ساختم، وقتي که درختانم را کاشتم، وقتيکه نتايج و ميوه هايم به ثمر ميرسند و وقتي که با کار سنگينم چيزي به دست آورده ام بايد بميرم؟ اوه نه، خواهش ميکنم که وقت زندگي من را طولاني تر کن.
خداوند گفت: خيلي خوب اگر ميخواهي 18 سال از زندگي الاغ را مي تواني به عمرت اضافه کني.
انسان جواب داد: اين هنوز کافي نيست.
خداوند گفت: خيلي خوب، ميتواني 12 سال از عمر سگ را هم داشته باشي.
انسان فرياد زد: هنوز خيلي کم است.
خداوند گفت: بسيار خوب، 10 سال از عمر ميمون را هم به تو مي دهم.
انسان رفت ولي گويا هنوز از طول مدت عمرش راضي نبود.
فرشتگان به خداوند که رفتن انسان را مشاهده ميکرد، نگاه ميکردند.
خداوندگفت: و از اين 70 سال تنها 30 سال مانند آدم عمر خواهي کرد، از 30 سالگي تا 48 سالگي مانند الاغ سخت کار خواهي کرد, از 48 تا 60 بيهوده راه خواهي رفت و کودکانت تو را به سبب پيري و ناتواني آزار خواهند کرد و از 60 سالگي تا 70 سالگي مانند ميمون تنها وسيله اي براي خنده و مسخره ديگران خواهي بود.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 


ناتاناييل، آرزو مکن که خدا را در جايي جز همه جا بيابي، هر مخلوقي نشاني از خداست و هيچ مخلوقي او را هويدا نمي سازد. همان دم که مخلوقي نظر ما را به خويشتن منحصر کند، ما را از خدا بر مي گرداند.
ما همگي اعتقاد داريم که بايد خدا را کشف کرد. دريغا که نمي دانيم هم چنان که در انتظار او به سر مي بريم، به کدام در گاه نياز آوريم. سرانجام اين طور نيز مي گوييم که او در همه جا هست؛ هر جا و نا يافتني است.
به هر کجا بروي جز خدا چيزي را ديدار نمي تواني کرد. خدا همان است که پيش روي ماست. ناتاناييل اي کاش " عظمت " در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري.
ناتاناييل من شوق را به تو خواهم آموخت؛ اعمال ما به ما وابسته است، هم چنان که درخشندگي به فسفر. درست است که اعمال ما، ما را مي سوزانند ولي تابندگي ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل آن است که سخت تر از ديگران سوخته است.
براي من " خواندن " اين که شن ساحل ها نرم است کافي نيست؛ مي خواهم پاي برهنه ام اين نرمي را حس کند. معرفتي که قبل از آن احساسي نباشد، براي من بيهوده است. هرگز در اين جهان چيزي نديده ام که حتي اندکي زيبا باشد؛ مگر آن که فورا آرزو کرده ام تا همه ي مهر من آن را در بر بگيرد.

از مايده هاي آسماني اثر آندره ژيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 

 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

************************************

با همه چون خاک زمین پست باش

وز همه چون باد تهیدست باش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت   توسط سعید   | 


پيرمردي در ساحل در حال قدم زدن بود، به قسمتي از ساحل رسيد که هزاران ستاره دريايي به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکي را ديد که ستاره هاي دريايي را مي گرفت و يکي يکي آنها را به دريا مي انداخت. پيرمرد به دخترک گفت : دختر کوچولوي احمق، تو که نمي تواني همه اين ستاره هاي دريايي را نجات بدهي، آنها خيلي زياد هستند. دخترک لبخندي زد و گفت: ميدانم ولي اين يکي را که مي توانم نجات بدهم و يک ستاره دريايي را به دريا انداخت، و اين يکي را ؛ و اين يکي را...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت   توسط سعید   |