تبليغاتX
گنجینه
گنجینه داستانهای شنیدنی
شیطان ها دور هم جمع شده بودند. از دست مرد عابد به ستوه آمده بودند و دنبال راه چاره می گشتند. یکی ‏گفت از هیچ راهی فریب نمی خورد. نه پول نه زن نه مقام.... دیگری گفت همه راهی را امتحان کرده ایم. ‏خیلی محکم است. یکسره مشغول عبادت است... شیطان پیری گفت من راهش را بلدم. با هر کس باید از ‏راهش وارد شد. و دست به کار شد. خودش را به شکل جوانی درآورد و در همان معبد در کنار عابد مشغول ‏عبادت و گریه و زاری شد. صبح تا شب و شب تا صبح عبادت می کرد. چنان گریه و زاری می کرد که دل ‏همه به حال او می سوخت. عابد کم کم توجهش به جوان جلب شد و از این همه عبادت او تعجب کرد. پیش ‏جوان رفت و گفت: تو چگونه این طور بی وقفه و بدون استراحت زاری می کنی؟ جوان گفت: من گناهی ‏بزرگ مرتکب شده ام و از فرط پشیمانی خواب و خوراک و راحتی ندارم. مرد عابد هر روز به جوان نگاه می ‏کرد و هر روز بیشتر نسبت به او احساس حسادت می کرد. عاقبت پیش او رفت و پرسید: مگر تو چه کرده ‏ای که حال و روزت اینست؟ شیطان گفت: اگر گناهی را که من مرتکب شدم تو هم مرتکب می شدی، حال ‏و روز مرا می داشتی. عابد گفت: بگو چه کرده ای. می خواهم مثل تو باشم. شیطان زیرک فهمید که نقشه ‏اش مرد را گرفتار کرده، پس گفت: امشب به خانه فلان زن برو و شب را با او باش. مطمئن باش که اگر این ‏کار را بکنی، از فردا مانند من خواهی شد. و مرد عابد به هوای زاری و تضرع بیشتر، شب راهی خانه زن شد.‏

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت   توسط سعید   | 


بچه اعصابم را خرد کرده بود. یکجا نمی نشست یک دقیقه. همش اذیت می کرد. مامانش هم از مهمان ها ‏پذیزایی می کرد. می دیدم سرش شلوغه، نمی تونستم بهش غر بزنم. اما باباش اونجا بیکار نشسته بود. به ‏خودم گفتم چرا نمی ده یک دقیقه باباش نگهش داره. هیچ وقت نگهش نمی داره. خوب وقتی کار داری، یک ‏دقیقه بده اون نگه داره. اونهم باباشه. وظیفه اشه. همش که نباید مامانش نگه داره. اینجوری خودش هم به ‏کاراش می رسه. اومد که بچه را ازم بگیره. گفتم خوب یک دقیقه بده دست باباش. گفت اون نمی تونه ‏نگهش داره. حوصله اش را نداره. اعصابش خرابه. راست می گفت. بعد از اون تصادف اعصاب درست و حسابی ‏نداشت ... آره اون هم نگران بچه اش بود و هم مواظب شوهرش ... و من مثل همیشه این فداکاری را ‏نفهمیده بودم.‏

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت   توسط سعید   | 



نکاتی برای زندگی از دالایی لاما

‏1.‏ در نظر داشته باشید که عشق بزرگ و دستاوردهای بزرگ، همراه با خطری بزرگ خواهد بود.‏
‏2.‏ وقتی چیزی را از دست می دهید، درس آن اتفاق را از دست ندهید.‏
‏3.‏ از دستورات سه گانه پیروی کنید:‏
• احترام برای خودت.‏
• احترام برای دیگران.‏
• مسئولیت پذیری در قبال تمام اعمال.‏
‏4.‏ به خاطر داشته باشید که به دست نیاوردن آن چیزی که می خواهید، گاهی بزرگترین شانس شما ‏است.‏
‏5.‏ قواعد را یاد بگیرید تا بدانید چگونه آنها را به درستی بشکانید.‏
‏6.‏ اجازه ندهید یک مشاجره کوچک، یک دوستی بزرگ را جریحه دار کند.‏
‏7.‏ وقتی متوجه شدید که اشتباهی کردید، فورا برای جبران آن دست به کار شوید.‏
‏8.‏ هر روز قدری با خودتان خلوت کنید.‏
‏9.‏ با آغوش باز تغییرات را بپذیرید، اما از ارزشهای خود دست نکشید.‏
‏10.‏ فراموش نکنید که سکوت گاهی بهترین جواب است.‏
‏11.‏ سعی کنید یک زندگی خوب و شرافتمند داشته باشید، آنگاه سالیان بعد به گذشته نگاه می کنید، و ‏برای بار دوم از آن لذت خواهید برد.‏
‏12.‏ اساس و پایه زندگی شما، یک محیط عاشقانه در خانه است.‏
‏13.‏ در هنگام اختلاف با کسانی که دوست می دارید، فقط به موقعیت حال بپردازید، به سراغ گذشته ‏نروید.‏
‏14.‏ دانش خود را با دیگران شریک شوید. رمز جاودانگی در این است.‏
‏15.‏ با زمین مهربان باشید.‏
‏16.‏ سالی یک بار به جایی بروید که تا به حال نرفته اید.‏
‏17.‏ به خاطر داشته باشید که بهترین دوستی آن است که در آن، دوست داشتن همدیگر بیشتر از نیاز ‏به یکدیگر باشد.‏
‏18.‏ بر روی موفقیت بر اساس چیزهایی که باید از دست بدهی تا به آن برسی، قضاوت کنید.‏
‏19.‏ با بی پروا تسلیم شدن، به عشق و پخته شدن نزذیک می شوید.‏



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت   توسط سعید   | 


آدمها بیشتر از اینکه احتیاج به محبت داشته باشند، نیاز به محبت کردن دارند. باید کسی را داشته باشند تا ‏دوستش داشته باشند و بهش محبت کنند. اما دوست داشتن دو جنبه دارد. یکی اینکه یک نفر رو تو قلبت، ‏تو وجودت، به نهایت دوست داشته باشی. برای تو خیلی عزیزه. اما این دوست داشتن کافی نیست. مگر اینکه ‏این دوست داشتن را اظهار کنی. اظهار کردنش خیلی ساده است: با یک هدیه کوچولو، یک شاخه گل، یا یک ‏جمله محبت آمیز یا حتی یک برق نگاه.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت   توسط سعید   | 

 

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت‎. ‎بنابراين ، پيشكارش را به ‏ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند‎. ‎پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر ‏را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ‎ ‎به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را ‏شنيدند و‎ ‎آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند‎. ‎گر چه اين ‏كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز‎ ‎استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه ‏خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را‎ ‎گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست ‏آناني كه از صبح به كار مشغول‎ ‎بودند ، آزرده شدند و گفتند : “ اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما ‏از صبح‎ ‎كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها‎ ‎هم كه ‏چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند‎.‎‏”‏
‎ مرد ثروتمند خنديد و گفت : “ به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به‎ ‎خود شما داده ام كم بوده ‏است؟”‏‎
‎ كارگران يكصدا گفتند : “ نه ، آنچه كه‎ ‎شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. ‏با وجود اين ،‎ ‎انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما‎ ‎گرفته ايم”‏‎. ‎
‎ مرد دارا گفت : “ من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من‎ ‎اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من ‏كم نميشود. من از استغناي خويش‎ ‎مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد ‏گرفته ايد پس مقايسه‎ ‎نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون ‏براي‎ ‎دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم”‏‎. ‎
‎ مسيح گفت‎ : “ ‎بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي‎ ‎رسند. ‏بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير‎ ‎چتر لطف و مرحمت الهي ‏قرار مي گيرند”‏‎.‎

منبع: وبلاگ کلمات قصار 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت   توسط سعید   | 

 

امروز عیده. عید پاکی. عید تازگی. تو این یک ماه رحمت تمام بنده ها بخشوده شدند. پاک پاک. پاک مثل روز اول. امروز اولین روز بقیه عمرمونه. امروز روز اول عمر دوبارمونه. عید تولد دوبارمونه. بیاییم  این تولد دوباره و این پاکی دوباره را بفهمیم و ازش مراقبت کنیم.

امروز عیده. عید تولد دوباره آدما

عید همه مون مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت   توسط سعید   |