|
|
|
|
|
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی تو نمایندهی فضلی تو سزاوار ثنایی بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی همه نوری و سروری همه جودی و جزایی همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی احد لیس کمثله صمد لیس له ضد لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی سنایی غزنوی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی یک کاری از کسی سر می زنه، ما سریع روش قضاوت می کنیم. نتیجه گیری می کنیم. بدون اینکه از موضوع خبر داشته باشیم. بدون اینکه بدونیم از قبل چه اتفاقی افتاده. ما که از هیچی خبر نداریم که. نمی دونیم که اون چی سرش اومده. تحت چه شرایطی یا اصلا با چه نیتی این کارو کرده. شاید اصلا اگر تو جای اون بودی بدتر از این می شدی. آخه تو به چه حقی با دیدن سر و وضع یک نفر روش قضاوت می کنی که آدم بدیه. بلکه اون از تو بهتر و بیشتر می فهمه. سریع پیش خودت می گی چون اون اینجوریه پس آدم بدیه. من بهتر از اونم. خیلی بهتر از اونم. آخه چرا تو اولین برخورد رو کسی قضاوت می کنی. سریع به این نتیجه می رسی که یارو فلانه بهمانه. آخه تو از کجا می دونی. چند بار بهت بگم. بابا نکن. نکن آقا جون. قضاوت نکن. گیرم که کار بدی کرده. یا کاری کرده که تو خوشت نیومده یا با اخلاق تو سازگار نبوده، این که دلیل نمیشه آدم بدی باشه. بابا تو که از همه کارای اون خبر نداری. شاید یک کاری کرده، فقط یک کار، که همون یک کارش اون رو از تو بالاتر برده. تو که از همه چیز خبر نداری. اونی که از همه چیز خبر داره، اونی که همه کارا راو می بینه و دلایل و شرایطش رو هم می دونه، اون خداست. اون فقط میتونه قضاوت کنه. توچه کاره ای. تو چرا قضاوت می کنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر بده که آدم خودش را از بقیه بهتر بدونه. این طوری فکر کنه که چون خودش بعضی چیزها را رعایت می کند و بقیه را اینجوری نمی بینه، پس بقیه بدند. این طوری، تو خیابان که راه می رود، آدمها را می بیند و اه اه می کند. اه چرا این این طوری کرد. اه چرا اون این کارو نکرد. اه اون چه آدم بدیه ... در صورتی که خودش هم همیشه درست نیست و کم اشتباه نمی کنه. اما به دیگران به یک چشم دیگه نگاه می کنه و خودش را بالاتر می دونه. مغرور می شه و خودش را جدا از دیگران می دونه. اون وقته که دیگه چیزهای خوب دیگران را نمی بینه و هیچی درش اثر نداره ... اه اه اه چه آدم بدی ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح كاغذ نميريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيشاز يك دهه طولكشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحيكردند كه در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب كار ميكرد، روي هر سطحي حتي كريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه سانتيگراد كار ميكرد. روسها راهحل سادهتري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند! وبلاگ شاد زیستن
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
موسی، پیامبر خدا به یاران نزدیکش دستور داد که مردم شهر را جمع کنند. امروز به تشییع یکی از بندگان خوب خدا خواهیم رفت. همه متعجب شدند که کدام یک از عابدان این شهر این سعادت را داشته که مردم شهر و پیامبر زمان برای تشییع او می روند. از او پرسیدند که این بنده سعادتمند چه کسی است. گفت بنده ای از بندگان خدا در فلان محله. گفتند آنجا محله مجرمان و گناهکاران است. چطور کسی از آنها سزاوار چنین بزرگداشتی است. او کیست. گفت فلان زن. همهمه ای شد که ای پیامبر چگونه ممکن است. این زن به بدنامی در میان تمام شهر شهره است. چگونه ...؟ و پیامبر داستان عابدی را تعریف کرد که چند شب پیش به در خانه این زن آمده بود: عابد در زد و زن در را باز کرد. گفت می خواهم امشب را با تو باشم. زن گفت من تو را می شناسم. تو در تمام شهر به دینداری و عبادت های طولانی معروفی. تو اینجا چه می کنی؟ عابد گفت میخواهم در پشیمانی یک گناه به خدا نزدیک تر شوم. زن در جواب گفت از کجا می دانی که این کار، باعث نزدیکی تو به خدا می شود. از کجا می دانی که این گناه تو را به گناهان دیگر نکشاند. از کجا می دانی که تا فردا زنده خواهی بود که برای جبران وقت داشته باشی. برو و در همان معبد و در پس عبادتهایت خدا را بجو. و پیامبر ادامه داد: و چنین کسی از برترین بندگان خداست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت توسط سعید
|
|
||