|
|
|
|
|
امروز صبح وقتي از خواب برخاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد، فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروزدر زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.
هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي، مي دانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني، اما تو خيلي سرگرم بودي. فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي، اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي. من با صبر و شکيبايي، در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که به من چيزي نگفتي. موقع خوردن ناهار متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند،اما تو چنين کاري نکردي. باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني. به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي.بعد از گفتن شب بخير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست ، شايد نمي دانستي من هميشه آنجا با تو هستم. من ، بيش از آنکه تو بداني، صبر پيشه کردم ، من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي. من، به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني. چقدر مکالمه يک طرفه و يکجانبه سخت است!!!! بسيار خوب، تو يکبار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يکبار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اين اميد که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي … روز خوبي داشته باشي. " دوست تو، خدا " منبع: وبلاگ دخترم حسنا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
پيرزن با تقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت : خدايا من خيلي تنها هستم. آيا مهمان خانه ي من مي شوي؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دبدنش خواهد آمد. پيرزن از خواب بيدار شد. با عجله شروع به جارو کردن کرد، رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه ترين غذايي را که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد. پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پير مرد فقيري بود. پير مرد از او خواست تا غذايي به او بدهد. پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست. نيم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا درآمد. پيرزن دوباره رفت و در را باز کرد. اين بارکودکي بود که از سرما مي لرزيد. از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت. نزديک غروب بار ديگر در خانه به صدا درآمد. اين بار پيرزن مطمئن بود که خدا آمده. پس با عجله به سوي در دويد. در را باز کرد ولي اين بار زن فقيري پشت در بود. زن از او کمي پول خواست تا براي کودکان گرسنه اش غذايي بخرد. پيرزن که خيلي عصباني شده بود، با داد و فرياد زن فقير را دور کرد. شب شد ولي خدا نيامد. پيرزن نااميد شده بود و رفت که بخوابد. در خواب بار ديگر خدا را ديد. پيرزن با ناراحتي به خدا گفت : خدايا، مگر تو قول نداده بودي که امروز به ديدنم ميآيي؟ خدا جواب داد: بله، ولي من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
هل من ناصر ینصرنی؟ کیست یاری کندده ای که مرا یاری کند؟ یاری برای چی؟ برای چه کاری امام یار و همراه می خواست؟ امام که می دونست تو اون صحرای کربلا کسی نیست که به یاری او بیاید. پس از که کمک می خواست و برای چه؟ امام نه از مردم عصر خودش که از مردمان همه زمان کمک و یاری می خواست تا ریشه ظلم و بیداد را بکند. تا دین را دین دین هدایت بشر را برای همیشه نگه دارد. تا مردم همیشه در برابر ظلم و ظالم. در برابر باطل و در برابر حق پوشی و به گمراهی بردن مردم بیدار باشند و راه امام را ادامه بدهند. تا چراغ هدایت بشر خاموش نشود. دوست داشتن و عزاداری برای امام حسین یعنی ادامه دادن راه حضرت. یعنی یاری دادن امام در راه هدف والاش. حالا ما چقدر عزادار حسین هستیم ... نمی دونم! شهادت مظلومانه اسوه ایثار و پایداری امام حسین (ع) و یاران با وفایش بر همه پیروان راستین آن حضرت تسلیت باد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
خلا صه همه دستورات دینی و زحمات این همه پیامبر از اول خلقت آدم تا حالا فقط تو سه کلمه خلاصه می شود: آدم خوبی باش. همین! همه معنای آدم بودن را می دونند. تو وجود همه معنای خوبی هست. جون خوبی یک چیز فطریه. همه می دونند کی کار خوبی کردن کی بد؟ فقط کافیه سعی کنند بیشتر خوب باشند. دکتر شریعتی می گوید: خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت توسط سعید
|
|
||