تبليغاتX
گنجینه
گنجینه داستانهای شنیدنی


دو راهب در راه زیارتگاهی به رودخانه ای کم عمق رسیدند که باید از داخل آب عبور می کردند.کنار رودخانه دخترکی دیدند که لباسهای پر زرق و برقی بر تن داشت و نمی دانست چگونه از آب رد شود. یکی از راهبه ها بی هیچ مقدمه ای او را بر دوش گرفت و او را از رودخانه رد کرد.
سپس راهبه ها دوباره راه خود را در پیش گرفتند. اما پس از ساعتی راهب دیگر شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت: شکی نیست که لمس کردن زنان بر خلاف احکام رهبانیت است. شما چگونه به خود جرات می دهید که خلاف احکام رهبانیت عمل کنید.
راهب لحظاتی بی آنکه پاسخی بدهد به راه خود ادامه داد و سرانجام در جواب او گفت: من یک ساعت قبل او را از کولم بر زمین گذاشتم، شما چرا هنوز دارید حملش می کنید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سعید   | 


زندگی ساده روستایی

بالاخره رسیدیم. همیشه سادگی و زیبایی روستاها را دوست داشتم. دور از شلوغی و هیاهو. ساده و بی غل و غش. چند نفر را دیدیم که به سمت ده بر می گردند. دو سه تا بیل داشتند و لباسهاشون خاکی بود. این توی یک ده اصلا عجیب نیست. از سمت قبرستان ده می آمدند. توی قبرستان یک کپه خاک بود که معلوم بود یک قبر تازه است. یکی از اهالی ده مرده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

وقتی که تنهای تنها می شوی ‌‌و وقتی که دوستانت ‌‌و آنهاکه نياز مند ياريشان هستی درست در حساسترين نقطه رهايت می کنند.

وقتی که  در دست همانها که پشتوانه و پشت گرمی محسوبشان می کردی خنجر می بينی.

وقتی زير سنگی که به استواريش سوگند می خوری و تکيه گاهش می شمردی ماری خفته می بينی که در تکان حادثه از خواب جهیده است.

وقتی که امواج امتحان خاشاک دوستيهای سطحی را می روبد و لجن متعفن خود خواهی و منفعت طلبی را عريان می سازد.

وقتی هيچ تکيه گاهی برايت نمی ماند و هيچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد يک ملجا و اميد وپناه گاه می ماند که هيچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگيرد.

او حتی در مقابل بديهای تو خوبی می آورد و بر روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند.

اگر بدانی که محبت و اشتياق او به تو چه قدر است بند بند تنت از هم می گسلد.

او به عيسی علی نبينا و آله و عليه السلام فرمود: اگر آنها که به من پشت می کنندميزان اشتياق من را به خود بدانند قالب تهی می کنند.

حتماْ دانسته ای که او کيست. پس چرا در انتها به او برسی؟! از او آغاز کن. پيش و بيش از همه خدا را دوست بگير و هم واره ملاک و شاخص دوستيهايت قرار بده. هر که به خدا نزديکتر و صفات خدايی در او متجلی تر دوست تر و صميمی تر.

و تو که چنين دو ستی و رفاقتی می طلبی خود پيش از ديگران به خلق و خوی الهی متخلق می شوی.

 دلت هميشه گرم باشد.   

سید مهدی شجاعی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سعید   | 

تو مطب دکتر تو یک تابلو نوشته بود:

 

 ما شمارا درمان می کنیم، شفا دست خداست!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سعید   | 


بایزید آمد شبی بیرون ز شهر
از خروش خلق خالی دید شهر
ماهتابی بود بس عالم‌فروز
شب شده از پرتو او مثل روز
آسمان پر انجم آراسته
هر یکی کار دگر را خاسته
شیخ چندانی که در صحرا بگشت
کس نمی‌جنبید در صحرا و دشت
شورشی بر وی پدید آمد به زور
گفت یا رب در دلم افتاد شور
با چنین درگه که در رفعت تر است
این چنین خالی ز مشتاقان چراست
هاتفی گفتش که ای حیران راه
هر کسی را راه ندهد پادشاه
عزت این در چنین کرد اقتضا
کز در ما دور باشد هر گدا
چون حریم عز ما نور افکند
غافلان خفته را دور افکند
سالها بودند مردان انتظار
تا یکی را بار بود از صد هزار

شیخ عطار

********
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره بر آورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتم : این چه حالت بود ؟ گفت بلبلان را شنیدم که بنالش در آمده بودند از درخت وکبکان در کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من بغفلت خفته .

دوش مرغی به صبح می نالید عقل وصبرم ببرد وطاقت و هوش

یکی از دوسـتان مخــلـــص را مگــر آواز من رســـیـــد به گوش

گفت باور نداشـــتم که تــــورا بانگ مــــرغـــی کنــــد مدهوش

گفتم:این شرط آدمیت نیست مــرغ تسبیح گوی و ما خاموش

سعدی
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سعید   |