|
|
|
|
|
خنده سه تا خنده هست که وقتی می بینم، بال در می آرم. من را تا اوج آسمانها پرواز می دهد. اول خنده پیر هاست. مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها. که وقتی می خندند، وقتی از ته دل می خندند، تمام شادیها و خوشی های یک عمر زندگی را می توانی تو عمق چشمهاشون ببینی. دوم خنده بچه هاست. معصومیت و پاکی بچه ها همین طوری آدم را قلقلک می دهد و وقتی که می خندند انگار که پنجره ای از بهشت روی آدم باز شده است. سوم خنده پدر و مادر است. وقتی لبخند رضایت روی لبهاشونه و چشم هاشون از عشق برق می زند، انگار که دنیا را به آدم داده اند. دلم نمی خواد این خنده را با هیچ چیز دیگر عوض کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم برای این هنر پیشه ها می سوزه. چون وقتی پیر می شوند همیشه باید نقش آدم های از کار افتاده و پیر را بازی کنند که منتظر فرا رسیدن مرگشون هستند. و معمولا هم نقششون به مرگ ختم می شود. باید در آخر زندگیشون همیشه و در هر فیلم یک بار مردن را بازی کنند. بدون هیچ امیدی به آینده. نمی دونم چه جوری طاقت می آورند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی زندگی یعنی لمس یک لاله بدون هوس کندن آن، بخشش آب به تشنه، بدون هوس بستن آن، قسمت نان و شراب زندگی یعنی عشق، لذت دیدن یک آهوی خسته، بدون هوس کشتن آن. فرزان انگار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت توسط سعید
|
|
||