|
|
|
|
|
حتما تا حالا این مشکل براتون پیش اومده که وقتی می خواهید پنیر را با چاقو ببرید (پنیرهای تبریزی اصل) پنیر خرد میشود و ریز ریز. هر چی از چاقوی تیزتری استفاده می کنید باز هم فایده ندارد. راه حل ساده است. باید از یک چاقی کند استفاده کنید. یا از پشت چاقو برای بریدن استفاده کنید. این طوری دیگر پنیر خرد نمی شود. همیشه لازم نیست تیز و برنده باشیم. لازم نیست همیشه از لبه تیز چاقو استفاده کنیم. گاهی لبه کند مسئله ما را بهتر حل می کند.
مطالب مرتبط : ابزار - مشکل ناسا - راه حل ساده است!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند گفت :دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ، از آنگونه که شما انتظار دارید ؛ اما جهان هر گز بدون پیامبر نخواهدماند و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود ؛ عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .و خدا گفت :اگر بدانید ؛حتی با با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید . خداوند رسولی از آسمان فرستاد ؛ باران، نام او بود. آنگاه که باران ،باریدن گرفت ،آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند ،پس بی درنگ توبه کردند و رو حشان را زیر بارش بی دریغ خداوند شستند . و خداوند گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید . خداوند پیغام بر باد را فرستاد ،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . روزی توفان شد و روزی نسیم ، و آنان که پیام او را فهمیدند ،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . و خداوند گفت: آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن چنین است . خداگلی را از خاک بر انگیخت ،تا معاد را معنا کند ، و گل چنان از رستاخیزگفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد . و خداوند گفت : اگر بفهمید ،تنها با گلی قیامت خواهد شد . خدااوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند ، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند ،پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ،که هیچ از آنها باقی نماند . و خداوند گفت : آن که به پیامبرآب ما اقتدار کند ،به بهشت خواهد رفت. و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است ،اما همیشه کافری هست که باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریارا ساحر . خداوند گفت :دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ، از آنگونه که شما انتظار دارید ؛ اما جهان هر گز بدون پیامبر نخواهدماند و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود ؛ عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .و خدا گفت :اگر بدانید ؛حتی با با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید . خداوند رسولی از آسمان فرستاد ؛ باران، نام او بود. آنگاه که باران ،باریدن گرفت ،آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند ،پس بی درنگ توبه کردند و رو حشان را زیر بارش بی دریغ خداوند شستند . و خداوند گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید . خداوند پیغام بر باد را فرستاد ،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . روزی توفان شد و روزی نسیم ، و آنان که پیام او را فهمیدند ،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . و خداوند گفت: آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن چنین است . خداگلی را از خاک بر انگیخت ،تا معاد را معنا کند ، و گل چنان از رستاخیزگفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد . و خداوند گفت : اگر بفهمید ،تنها با گلی قیامت خواهد شد . خدااوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند ، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند ،پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ،که هیچ از آنها باقی نماند . و خداوند گفت : آن که به پیامبرآب ما اقتدار کند ،به بهشت خواهد رفت. و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است ،اما همیشه کافری هست که باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریارا ساحر .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
اَلَم يَعلم بِاَن الله يَری علق - 14 ایا نمی دانید که خدا می بیند اعمال شما را؛ چه آشکارا بدی کنید و چه خوبی؛ چه ریا کنید و یا پنهانی خوبی کنید؛ چه نیت خود را خوب کنبد و یا بد. چه در خلوت باشید و چه در منظر مردم. چه محتاج باشید و چه بخشنده. چه گرفتار باشید یا دستگیر. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دو تا کارگر از معدن آمدند بیرون. یکی از آنها صورتش سیاه شده بود اما اون یکی نه. یک نگاه به همدیگه کردند و رفتند که صورتشونو بشورند. میدونید چی شد؟
اونی که صورتش سیاه نشده بود صورتش را شست اما اونی که صورتش سیاه بود نه. می دونید چرا؟ برای اینکه هر کی به اون یکی نگاه کرد و فکر کرد که صورت اون هم مثل اون یکیه. (البته اون موقع هنوز آینه اختراع نشده بود !)
ما هم گاهی از این اشتباهات خنده دار می کنیم. فکر می کنیم ما هم مثل اطرافیانمان هستیم. از روی ظاهر و کار اونها تصمیم می گیریم که چه کار کنیم بدون اینکه خودمون را تو آینه نگاه کنیم. و خوبیها و بدیهامون را ببینیم.
شاد باشید همیشه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت توسط سعید
|
|
||