تبليغاتX
گنجینه
گنجینه داستانهای شنیدنی
 

باز باران بي ترانه
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست

نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست

نمی فهمم

کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش، آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد

نمي دانم
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست
نمي فهمم

ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم درکنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهرآرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجــــاي اين لجـــــن زيباست

بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني ، عدل کم دارد

از وبلاگ نسیم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت   توسط سعید   | 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه
نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
.
آرزومندم که
اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی
کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد
اعتمادت باشد.

 

 

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و
نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم
یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی

 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی
دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد

 

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون
این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر
می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی

 

 

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به
جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی
و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
.

 

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش
کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد
.
چرا که به این طریق
احساس
زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 

 

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش
همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

 

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه
سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است
»
فقط برای
اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

 

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی
داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف
برانید تا از نو بیاغازید.

 

 آرزوهای ویکتور هوگو

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط سعید   |