تبليغاتX
گنجینه - تاریکی
گنجینه داستانهای شنیدنی
یکی دو سال پیش با یک گروه کوهنوردی رفته بودیم غار بورنیک. تو روستای هرانده ده کیلو متری فیروزکوه. غار خیلی قشنگیه. هنوز توریستی نشده به خاطر همین هم طبیعی باقی مانده. تا انتهای غار رفتیم تا رسیدیم به یک تالار یزرگ که یک سقف ده دوازده متری داشت. یک گوشه نشستیم. تصمیم گرفتیم چراغ ها را خاموش کنیم و چند دقیقه ای سکوت کنیم. چراغها که خاموش شد داخل غار تاریک تاریک شد.هیچ روشنایی نبود. هیچی دیده نمی شد. حتی دیگه دوستام را که کنارم نشسته بودند نمی دیدم. دستم را تا جلوی صورتم بالا آوردم اما نمی تونستم دستم را ببینم. توی شبهای تاریک، وقتی برق نیست، باز هم یک کورسویی هست، از نور ستاره ها یا یک نور دور دست. اما اینجا هیچی نبود، ظلمات. دستم جلوی صورتم بود اما نمی دیدمش. فکر می کردم رو هوام. معلقم. اگر زمینی را که روش ایستاده بودم زیر پاهام حس نمی کردم فکر می کردم مردم. حس عجیبی بود. تاریکی مطلق. فقط سیاهی. یک کمی ترسیدم. با خودم فکر کردم به وقتی که خورشید نبود، ستاره ها نبودند، وقتی هیچی نبود و همه جا تاریک بود. عدم بود. بعد خدا همه چی رو افرید. نور را آفرید. همه جا روشن شد. یادم افتاد که گفته: الله نور السماوات و الارض. خداست نور زمین و اسمان ها. اونه که همه چی را روشن کرده. و اگه بخواد دوباره همه جا را تاریک می کنه. یک تاریکی ترسناک... تجربه خوبی بود. تجربه تاریکی مطلق. سیاهی. حس معلق بودن. حس اینکه می دونی هست اما نمی تونی ببینی. حس ندیدن. حس تنهایی. حس ترس تنهایی. حس مرده بودن. حس عدم. تجربه جالبی که همیشه توی ذهنم هست. روشن روشن. حیف که دیگه تکرار نشد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت   توسط سعید   |