تبليغاتX
گنجینه - زندگی
گنجینه داستانهای شنیدنی
 

زندگی مثل بالا رفتن از یک کوه می مونه. خیلی سخته. خیلی باید مراقب باشی تا سقوط نکنی. کوه پر از صخره های ناجور و جاهای سست گول زنکه که هر آن ممکنه بلغزه و زیر پاتو خالی کنه.
کلی سختی می کشی، کلی به خودت فشار میاری، کلی تحمل میکنی و کم کم بالا میری. اما یک لحظه، فقط کافیه یک لحظه حواست پرت بشه، یک لحظه بی دقتی کنی، اشتباه کنی. اون وقته که سقوط می کنی ته دره. می رسی به جای اولت. شاید هم پایین تر.
باز باید دوباره تمام راه رو از اول شروع کنی، دوباره از صفر بالا بیای. شروع کنی به بالا اومدن. اما این بار مصمم تری که تا بالای بالا بری. که حواست را جمع کنی که اشتباه نکنی. اما این کوه خیلی نامرد و فریب کاره. باز گمراهت می کنه. باز حواست را پرت می کنه. و تو باز سقوط می کنی.
و دوباره و دوباره ....
وبا هر سقوط چیزی از تو کم می شود. و با هر سقوط چیزی از تو کم ...  و با هر سقوط چیزی از تو ....
و شاید به جایی برسی که دیگر نتونی بلند شوی .... و هیچ کس تو را به خاطر افتادنهات سرزنش نمی کنه. و هیچ کس به خاطر افتادن هات شانس دوباره بالا رفتن و دوباره امتحان کردن را ازت نمی گیره. و تو می تونی هر بار که افتادی دوباره امتحان کنی. اما ... اما مواظب باش، که بعضی افتادنها دیگه برگشتی نداره !
اما امیدی در تو هست. امید بالا رفتن و رسیدن. که تو را بعد از هر سقوط مصمم تر می کنه. که بعد از هر سقوط تو را با نیروی بیشتری به بالا رفتن وا می دارد. که این بار باید حواست را بیشتر جمع کنی که اشتباه نکنی. که تحمل کنی سختی های راه رو ... تا به قله زندگی برسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت   توسط سعید   |