تبليغاتX
گنجینه - دوست عاشق
گنجینه داستانهای شنیدنی
 

امروز صبح وقتي از خواب برخاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد، فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروزدر زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.

هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي، مي دانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني، اما تو خيلي سرگرم بودي.

فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي، اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي. من با صبر و شکيبايي، در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که به من چيزي نگفتي.

موقع خوردن ناهار متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند،اما تو چنين کاري نکردي.

باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني. به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري.

هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي.بعد از گفتن شب بخير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست ، شايد نمي دانستي من هميشه آنجا با تو هستم. من ، بيش از آنکه تو بداني، صبر پيشه کردم ، من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.

من، به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.

چقدر مکالمه يک طرفه و يکجانبه سخت است!!!!
بسيار خوب، تو يکبار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يکبار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اين اميد که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي …

روز خوبي داشته باشي.
" دوست تو، خدا "                     
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت   توسط سعید   |